حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت شصت :
بلند شدم، بیاختیار. نگاههای متراکمِ جمعیت مثل سوزنی گرم در بدنم فرو میرفت. دندانهایم از ترس به هم میخوردند. آیا باید فرار میکردم؟ یا میماندم و…؟ میماندم و چه میگفتم؟ دروغ یا حقیقت؟ دستهایم میلرزید؛ نگاهام به محمد برگشت. نالهٔ سیما، توجه را به سوی پلهها جلب کرد؛ جنازهٔ سفیدپوشِ آقابزرگ، آهسته و سنگین از پلهها پایین آورده میشد.
اشکهایم بیاختیار از چشمهای
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

مبینا ترابی | نویسنده رمان
بده یا دور از تصورته💙
۱۰ ماه پیشعاطی
2مارال فکرکن ..آرامش داشته باش.. تو حق داری الان به هیچکسی اعتماد نداشته باشی حتی کیوان... حس رکب خوردن به آدم دست میده اما اگر یک درصد خسرو و سیاوش حرفاشون اوکی باشه فرار نکن... مارال از هم گسیخته اما تو قویتر از این حرفایی ...من بودم فرا میکردم البته
۱۰ ماه پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
مرسی بابت تظرت عزیزم💙.اگر جای مارال بودی چیکار می کردی ؟
۱۰ ماه پیشاسرا
3رکیشن هافرارکردی یعنی به کیوان هم نبایداعتمادکنی اون نگران کیوان 🙏😡
۱۰ ماه پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
شخص دیگه ای نمونده که بهش بتونه اعتماد کنه🥲💙
۱۰ ماه پیشم
4با این فرار دیگه بیشتر بهش مشکوک می شن که قاتل باشه 😮🙏🏻
۱۰ ماه پیش
مبینا ترابی | نویسنده رمان
متاسفانه
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

عاطی
1من با تصویر محبوبه ارتباط نمیگیرم